يكشنبه, ۲۳ آذر ۱۳۹۳، ۰۶:۴۶ ب.ظ
گفت مى آیم... سحر شد و نیامد!
نیامد و نخواهد آمد،
زیرا او هیچ پیمانى نبست که نشکست...
او هیچگاه نسوخته تا معناى سوختن را بداند
او هیچ وقت درد نکشیده تا بداند درد چیست
او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخى انتظار باخبر باشد.
-احمد شاملو

-
۰
۰
- ۹۳/۰۹/۲۳